تبليغاتX
عنصر بی حافظه
از میان کوچه های مه آلود ذهنم
*خاطره هامو برای خودم نگه می دارم ، همه ی فکرای خودمو ، هرکی هر ..شعری میخواد بگه ، فقط من میدونم که اون ها چقدر قشنگن و چقدر میشه با اونا کیفور شد. آدما خراب میشن ، طراوتشون رو از دست میدن ، کثیف میشن ، بد میشن ، اما خاطره ها ، خراب نمیشن ، همیشه تازه ان ، بداشون همیشه بدن ، خوباشونم همیشه خوبن. فقط ممکنه فراموش بشن که این خیلی بده ، ترسناکه اما ما حتی به این ترسمون هم عادت می کنیم ... عادت می کنیم و هی عادت می کنیم و ... زندگیم یه مجموعه ی بزرگ شده از عادتام ، اینقدر عادت کردم که دیگه حتی نمیدونم اونایی رو که یه عمر دوسشون داشتم و عاشقشون بودم الان چه حسی نسبت بهشون دارم ، خنده داره!..

*هی جمع میشم و میرم تو خودم ، بعد یهو باز میشم ، مثل تپش قلب ، هی هم داره ضربانم بیشتر و بیشتر میشه ، انگار دارم یه چیزایی رو می خورم ، تو خودم محوشون می کنم ، انگار یه جور پاکسازیه ، اصلن نمی دونم دارم به سمت خوبی میرم یا نه. ولی می فهمم که دارم به یه سمتی میرم ، یعنی یه چیزی داره منو هل میده. ممکنه یه روزی منفجر بشم ، همه چیزو بپاشم بیرون ، تو صورت دنیا ، خالیه خالی میشم ، سبک و راحت ، فکر کنم روز خوبی باشه اون روز.

*بدم میاد از کسی که منو آزمایش میکنه ، منو میزاره توی ترازو ، مثل حیوونا میشم اینطوری ، مثل میوه و سبزی میشم ، بدم میاد.

23 آذر 86
اتاق 210 خوابگاه 2 صنعتی
در پیچ و تاب فوق!!

+  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 22:31    | 

 

تنهایی سنگینی که دور تا دورم احساس می کنم خیلی اذیتم می کنه و راه فراری پیدا نمی کنم ، حتی رویاهای روزانه هم تسکینم نمیدن (رویاهایی که همیشه برام مثل قرص های آرام بخش فوق العاده قوی عمل می کردن). احساس عجیبی دارم مثل کسی که خودش رو وسط کانون یه توطئه می بینه!!

همینجوریش کم خزعبل می بافم این تعطیلات ت خ م ی عید هم دیگه واقعاً داره اعصابمو سوهان می زنه ، این جوری میشه که پا میشم میام اینجایی که اصلاً شک دارم وجود داشته باشه! یا اگه داره کسی ازش خبر داشته باشه اینا رو می نویسم.

 

+  شنبه 10 فروردین1387ساعت 9:39    |